۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

میگن: اونی رو که جرات اقرار نداره...


نتاب آفتاب بذار بارون بباره.اگه جرأت داری از پشت ابرها بیا بیرون!!!!
این همه تابستون و پاییز تابیدی بس نبود؟
بذاربه هوای بارون و به بهونۀ شبهای قشنگ زمستون یه فنجون چای دست بگیریم و تنهایی تو حیاط فکر کنیم و بی خواب بشیم.
تورو جون مهتاب چند روزی آفتابی نشو،به خدا تازه حسم داره بیدار میشه، می دونی بعد از چند وقت چشمۀ خشکیدۀ احساسم نمناک شده؟
بگذار آسمون بهم نزدیکتر بشه!
هیچ می دونستی وقتی هوا ابری میشه آسمون میاد پائینتر؟
نمی دونستی؟!!
اینو خوب می دونم که اگه نبودی...
اوه، حتی فکرش رو هم نمی تونم بکنم، نمیگم نباش، باش ولی پشت ابر!
دلم لک زده برای زیر بارون خیس شدن .... .
هوای ابری بد جوری دیوونم می کنه!
خورشید خانم! عزیزم! بگذار توی حال و هوای خودم بمونم! باشه؟

(گل من!
کاش میتونستم از احساسم برات بگم، کاش...)

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

دلم اهل شکایت نیست

قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی
نامه ی عاشقیم را تو فقط میخوانی
قاصدک هیچ کسی با من نیست
همه رفتند،  تو چرا میمانی؟!!!

خیلی وقته حس نوشتن نیست، اینم فقط واسه این نوشتم که ...!

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

قاتل...؟

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
بیچاره به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه مطبوعش تا به این حد گند-م
خوب کردم که نخست پرو بالش کندم
ای دو صد نور به قبرش بارد مگس بیچاره
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

چی بگم که نگفتنم سنگین تره!

از این به بعد توی زندگی همه چیز پر
روزهای بی تو بودن پر
دلتنگیام پر
غمها و غصه هام پر
بجز تو همه چی پر
گل من، فقط تو نپر...

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه


توچه دانی که در پسِ هر نگه ساده ی من                              
                             چه جنونی،چه نیازی،چه غمی پنهان است!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

تو که نمیدانی چه دیوانه کننده می شود لبهایی که حسرت یک بوسه بر رویشان خشکیده...!

تو هستی،حتی اگر خودت بخواهی که نباشی!
برای بودنت دلیلی بالاتر از دیوان حافظ کتابخانه ی من که هرغزلش را با نام تو شروع میکنم؟!
پس اگر عاشق نیستی لااقل مرا به خیال بافی عاشقانه متهم نکن!
چه کسی گفته من تنها زمانی بودنت را باور میکنم که گرمی دستانت را حس کنم؟ یا صدای مهربانت را بشنوم؟

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

واسه تویی که هر جا پا میزارم یه نشونه ای از تو رو میبینم...

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته!
صدایی نیست، مأوایی نیست، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...