شکایت نمیکنم اما آيا واقعاً نشد كه در گذرِ همين هميشه ی بی شكيب دَمی دلواپسِ تنهايی دستهای من شوی؟
نه به اندازه ی تكرارِ ديدار وهمصدايی نفسهامان!
به اندازه زنگی ...
واقعاً نشد؟
من زیر آسمان بلند هستم
راه میروم،نفس میکشم
من این روزها زیاد دلم میگیرد
حس میکنم در این لحظه ها ناشناخته ترینم
عادت میکنم به فهمیدن
کنار می آیم با بودن
طی میکنم از اتفاق
دلم فریاد میخواهد و طبیعت بکر
ویک سکوت عمیق
و تبسمی طولانی که بدانم فقط مال من است