۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

بازهم باران اما چه غریب

غلط کرده باران
حالا که مرا به تو بد عادت کرده
بی تو می بارد
روز و شب
بی خستگی
وقتی خودت نيستی
باران هست

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

چه حس بدی دارم، دستامو بگیر

چند وقت پيش آيينه کوچيکم شکست
همينکه مادربزرگم ديد اومد طرفم و تکه هاشو جمع کرد
بهم داد و گفت برو تا دستت ميرسه
دور پرتش کن  تا بلکه بلايی سرت نياد
منم خنده ام گرفت و زدم زير خنده
آخه طفلی مادربزرگم نميدونه
هر روز وهر شب يکی مياد تو دل ما
و يه آيينه ميشکنه وميره
تازه تيکه هاشم جمع نميکنه
بلايی که به سرم مياد بماند، زخمهاش عميقترن!

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

من یا تو؟ کدوم خودخواه تریم؟

با خودخواهی میگم منو سه نفر حساب کنین و می شینم صندلی عقب، نمیخوام کسی کنارم نشسته باشه
موبایلم زنگ میخوره، نوشته "خوبی؟" 
می نویسم "اوهوم" اما یه بغض گنده دارم، یه بغض بیقرار... 
آب دهنم رو قورت میدم و سرم رو بالا میگیرم و به شاخه ی درختا نگاه میکنم... 
تو دلم میگم: نه، حالا نه، اینجا نه و آب دهنم رو محکم تر قورت میدم، اما اشک راه خودش رو پیدا کرده...!

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

برف...بارون...بازم برف...

هوا که اینجوری شروع می کنه به دیوونه بازی در آوردن، من دوباره ایمان میارم...!

هر چی میکشم از دست دلمه

بعضی آدم ها عجيب اند
و کمی هم نجيب!
آن کمی آنقدر در تو اثر می گذارد
که خر می شوی!!
و لجن بودنشان را نمی بينی ...
و دلت باز هم با تمام بدی های شده در حقت
برايشان می سوزد...!



فقط دلم واسه مبینای کوچولوم به درد اومد

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

بزرگ باش....بزرگتراز تصور من....

ای وای!
ظرفيت تو اندازه ی يک ليوان است
ولی من ميخواهم چشمه باشم و بجوشم
اگر نمی خواهی بزرگ باشی
از من نخواه که کوچک شوم
من دوست دارم
عاشقانه جريان داشته باشم
راستی چه خوب ميشد
اگر تو دريا بودی
آنوقت من مجبور ميشدم برای پر کردن تو
رود خانه ای عظيم شوم!