چند وقت پيش آيينه کوچيکم شکست
همينکه مادربزرگم ديد اومد طرفم و تکه هاشو جمع کرد
بهم داد و گفت برو تا دستت ميرسه
دور پرتش کن تا بلکه بلايی سرت نياد
منم خنده ام گرفت و زدم زير خنده
آخه طفلی مادربزرگم نميدونه
هر روز وهر شب يکی مياد تو دل ما
و يه آيينه ميشکنه وميره
تازه تيکه هاشم جمع نميکنه
بلايی که به سرم مياد بماند، زخمهاش عميقترن!