۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

یه وقتایی میخوام که باشی ..... خودِ خودِ خودت

اين که می نويسم
نامه نيست،خيال است!
کاش به انتهای سطرها که می رسم
تو لااقل خيال نباشی

بيايی...

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

کاش قدرت خوندن ذهنت رو داشتم

آنقدر دعا كردم
تا پرنده شدم
اما حالا كه اين همه راه را
بسوی تو پر زده ام
تو قيچی بدست
در پرچين نشسته ای
.
.
.
غافل از اينكه من
تو را بيشتر از پرهايم دوست دارم...

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

چقد دلم هواتو كرده گلم

امشب از آسمان بزرگترم و ماه میتواند روی انگشتانم بنشیند.
امشب زمین یک گهواره کوچک است ومن با تکانهای آرام آن بین ازل و ابد در
رفت وآمدم.
امشب همه پنجره ها را باز می گذارم وهمه کوچه ها را به تماشا می نشینم به این
امید که یک بار دیگر عبور تورا ببینم.
امشب دلم را برایت می نویسم. می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات
زمین به دستت برسد خواهی خواند.

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

هيچ فكر كردي چقد از اولين روز، زمان گذشته؟؟!

دو سه روزه که مات و بی اراده م
یه چیزی فکرمـو مشغـول کرده
همین عشقی که درگیر هواشـم
منـو نسبت به تو مسئول کرده
از اون رابطـه ی معمـولی مـا
چه عشقی سرگرفت توو روزگارم
دوسه روزه که بعد ازاینهمه سال
واســه تـو ادعـای عشق دارم
نمیبینی دارم جون میدم اینجا
نمیدونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیونه میشم کم کم اینجا
می خوام مثل قدیما مثل سابق
یه وقتایی یکی با من بخنـده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنـده

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

کمي با من مدارا کن ...

میان اینهمه راه که به تو نمی رسد
چه سخت است راهِ تو را گم کردن!


دلم هواتو كرد يه كم برات نوشتم اما بي حوصله تر از اوني هستم كه ادامه بدمش.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

مثل يه حس قشنگى، حتى وقتى خيلى دوري!

گرچه از فاصله ي ماه ز من دورتري
ولي انگار همين جا و همين دور و بري
ماه مي تابد و انگار تويي مي خندي
باد مي آيد و انگار تويي مي گذري