۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

میلاد ضامن آهو


با امام رضا(ع)  يه حس صميمانه ی غريب دارم
انگار كه امام با اون عظمتش، يكي از اون چند تا دوستيه كه خيلي بهم نزديكن و من خيلي دوستشون دارم
يه جور حس نزديكی شيرين و خواستنی كه فقط مخصوص و مختص امام رضاست.
بقول شهيد مطهري كه ميگه هر كسي يه كليد واژه ی شخصيتشو داره كه با اون نمود پيدا می كنه، منم كليد واژه ی شخص شخيص امام رضا رو تو دستهای مهربونی پيدا كردم كه هر وقت و بی وقتی كه حسش ميکنم، بازشون می كنه تا من با همه ی (من) ی كه دارم غوطه بخورم در لذت بی كران گرمای دست های مهربان امامِ رئوف.
بقول عوام الناس كه ميگن: بابا اسمش روشه ديگه؛ رضـــا ...

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

نیمه ی گمشده...

می دونی آدما مثل چی شدن؟
مثل کسایی که یه چیز ناقص دارن که کامل کننده اش دست بقیه است، توی خیابونا راه میفتن تا اون رو پیدا کنن.هرکی رو که می بینن نصفه ی خودشون رو می چسبونن به نصفه ی اون و مدتی با این کمال ناقص خوش هستن بعد از یه مدت یکی شون میاد میگه نصفم رو بده میخوام برم با یکی دیگه کاملش کنم. خبر نداره که دیگه نصفه ای نیست،مخلوط شده! میاد از وسط نصفش میکنه و میره ولی چیزی که توی دست تو هستش یه مخلوط شبیه ابرو باده که هر وقت میبینیش اذیت میشی. بعد از یه مدت اونقدر رنگ تو رنگ که دیگه رنگ اصلیش یادت نیست! بعد از یه مدت هم مثل خمیر بازی هایی که قاطی میشدن،خاکستری میشه! خاکستری و بی روح!
چرا نصفت رو نگه نمیداری تا مکملش پیدا بشه؟ اینجوری قشنگتر نیست...؟!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

بساط شیطان


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!
 فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
 با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور  توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...

پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیدا شده بود...

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

دلتنگي...

من فکر می کنم
تو آنقدر مهربانی
که توپهای کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه ای فنجان ها
حتی از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد...!

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

چیزی بگو!

من با نگاه روشن خویش
راهی خواهم گشود برای فرداهای تو
از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند
و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد
که مطمئن باشی خون زندگی
همواره در رگهایت جریان خواهد یافت
اما من که
زمانی طولانی عاشقت بوده ام
چنان در سپیدی گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم
نشانی از من نیابی!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود
و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید
و فراموشت خواهد شد
که چه معصومانه دوستت داشتم!
من خواهم پذیرفت
من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد
و با آیینه ای که دم به دم
سپیدی موهایم را به من یادآور می شود
دوست خواهم شد
و عصای پیری ام را که در پای پله ها انتظار مرا می کشد،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت
که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!
اما می دانم
سقوطی در کار نیست!
هیچ کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است
و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد و تاریک و تنگ
آدمی را به خاطر نابه هنگام مردنش مؤاخذه نخواهد کرد!
اما من دلم نمیخواهد دو تا مزار داشته باشم،
یکی در گورستان شهر
و یکی در دل زنگار گرفته تو!
پیش از آنکه من بمیرم

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

آيا كسي پيدا خواهد شد که...

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر...
من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخ راه دور
 در خشم...
در مهرباني...
در دلتنگي...
در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد...
من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ...
و ترنم دل پذير هر آهنگ....
هر نجواي كوچك....
برايش يك خاطره مشترك باشد...
او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ...
همان طور عاشق .. همان طور مبهوت ...
آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر باشد براي تو ؟
تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد ...
و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد...

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

رسمش این نبود...!

همیشه همین طور بوده است.حتی سر راست ترین راهها را برای من پیچانده ای...باورم نمی شود که چیزی را بدون پشت سر گذاشتن موانع به دست بیاورم...تا بوده همین بوده ....
نمی دانم !شاید می خواهی بگویی که هر چه که هست، قسمت است .....
شاید دوست داری که در میان همه ی همه چیز و همه کس تو همیشه برایم بزرگ ترین باشی.......
ای بزرگ ترین........نمی توانم امشب همه ی آنچه را که در دل دارم برایت بنویسم.نمی شود که همگان از آنچه میان من و توست با حبر شوند.....
فقط رفیق ! این رسمش نیستها!
من که با تمام ناخالصی هایم این را برای تو می خواستم.حالا این جوری که می شود به بدترین جوری، تعبیرش کرد! مرا هم می پیچانی.....
امشب دلم از دستت گرفته...من که با تو این حرفها و اداها را ندارم...........دلم از دستت گرفته......... رسمش این نبود. بود؟