۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

اسمتم مقدسه مثه خودت...

چند وقتی میشه که دیگه نمی تونم جزوه هام رو به کسی بدم،آخه حوصله ندارم ۴۰-۳۰ صفحه جزوه رو چك كنم و اسمت رو از گوشه كنارش پاك كنم.
ولي چون حواس ندارم و ممكنه آبروي خودم رو ببرم، دارم تمرين مي كنم كه به جاي نوشتن اسمت با خطهاي مورب لوزي بكشم.
كار سختي نيست،آخه قبلا هم كه گاهي نبودي از اين لوزيها زياد كشيدم!

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

بازم دلتنگیهای ترانه ات...

گیرم کنارم را ندیدم که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شدند!
باور کن وقتی نمی دانستم گریه کنم یا بخندم در خیابان برفی ازدست رفتم ...
من همان کودکی هستم که دلتنگ باران به دنیا آمد و تابوتش در برف گم شد...
حالا که فصل ها از پی هم گذشتند با جامه ای سپید به خیابان آمده ای که چی؟
که باز به من بگویی: ما فقط یک عده عبوریم عزیز؟! با حجم تنهای مان شکل می گیرد این پنجره های خمیده؟
نه کسی به یادمان دارد و نه هیچ کس صدایمان می کند؟
من اما تمام آمدنم را به تو می سپارم... صدایت می کنم که بگویم: باور کن با حفظ عشقت سرم کلاه نرفته است!


(نترس نازنین
گله و شکایت نیست، حکایت خواب دیشبمه!)

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

یه حرف تکراری: دلم برات...

چقدر از تو گفتن خوب است حتی گفتن از چشمهای مغرور و بازیگوشی که کاش می دانستم دنبال چه می گردند که در نگاه من پیدا نمیکنند!
بی شک، در جستجوی عشق نیستند!
کجایند چشمهایت؟؟؟

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

میدونی چند وقته ندیدمت؟؟؟

می دونم که هیچ وقت برنمیگردی، ولی نمی دونم چرا همش صدات می کنم؟
نمی دونم چرا قانع نمیشم که برنمی گردی!
چقدر بده که آدم منتظر کسی باشه که هرگز قرار نیست بیاد!
چقدر راهمون از هم دور شده، چقدر فاصله ها زیاد شده،دارم دق می کنم...
چقدر باید به نبودن تو فکر کنم، می دونم تو حتی واسه یه لحظه هم یادم نمی کنی اما
" گرم یاد آوری یا نه،من از یادت نمی کاهم! "