۱۳۸۹ دی ۷, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه
۱۳۸۹ آذر ۹, سهشنبه
امروز از اون روزاست که حرف نداره!
آذر ماه توست
ماه تمام دلتنگیهای من...
ماه تمام دلتنگیهای من...
۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه
عید مبارک
عید کمال دین ، سالروز اتمام نعمت و هنگامه ی اعلان وصایت و ولایت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) بر شیعیان و پیروان ولایتش خجسته باد.
گل من
عیدت مبارک
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
چشم من حرمت اشکتو نگه دار
يه چيزی هست نمی دونم اسمش چيه؟
نون و نمکه ، قناعته ، طمع نکردنه ، دوستيه ، چيه؟
اينکه وقتی يکی گلت ميشه
ديگه چشاتو رو همه چی می بندی.
مردونه پاش وای ميستی ، دلتو نگه می داری به حرمت نمک!
خودت گلتو انتخاب می کنی ، تو هيچ مرحله ای اجباری نيست!
خودت گلتو انتخاب می کنی ، تو هيچ مرحله ای اجباری نيست!
اما وقتی ديگه گلت شد ، انگار زمين خالی شده از گل!
در واقع چيزی شبيه وفاداريه ، يه چيزی مثه مرام ...
به همين خاطره که انقد سال واسه رسيدنش صبر کردم.
به همین خاطره که..............!!!
۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه
کلمه ی "حسادت" واسه داشتن تو خیلی کمه!
رام من نمیشوند
این واژه های حسود
بگذار فریبشان دهم
مینویسم
دوستت ندارم
اما
تو بخوان... ...
این واژه های حسود
بگذار فریبشان دهم
مینویسم
دوستت ندارم
اما
تو بخوان... ...
۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه
هر چی تلخی بود امتحان کردم ولی دیدم هیچ چی تلخ تر از ندیدنت نیست!
نه آدمم، نه گنجشک
اتفاقی کوچکم
هر بار می افتم
دو تکه می شوم
نیمی را باد می برد
نیمی را مردی که نمی شناسم!
۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه
رخصت بده نفس بكشم در هوای تو...
گاه برایت دلتنگ می شوم
آنقدر دلتنگ که ابر و باران و پائیز هم
جوابگوی دلتنگی من نیستند!
صدمین نوشته واسه گل قشنگم
آنقدر دلتنگ که ابر و باران و پائیز هم
جوابگوی دلتنگی من نیستند!
صدمین نوشته واسه گل قشنگم
۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه
چی بگم؟؟؟؟
بگذار خیال کنم دوستم داری
و از این خیال
شبها تا سپیدی روز با ستاره ها نجوا کنم!
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
یه وقتایی میخوام که باشی ..... خودِ خودِ خودت
اين که می نويسم
نامه نيست،خيال است!
کاش به انتهای سطرها که می رسم
تو لااقل خيال نباشی
بيايی...
نامه نيست،خيال است!
کاش به انتهای سطرها که می رسم
تو لااقل خيال نباشی
بيايی...
۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
کاش قدرت خوندن ذهنت رو داشتم
آنقدر دعا كردم
تا پرنده شدم
اما حالا كه اين همه راه را
بسوی تو پر زده ام
تو قيچی بدست
در پرچين نشسته ای
.
.
.
غافل از اينكه من
تو را بيشتر از پرهايم دوست دارم...
تا پرنده شدم
اما حالا كه اين همه راه را
بسوی تو پر زده ام
تو قيچی بدست
در پرچين نشسته ای
.
.
.
غافل از اينكه من
تو را بيشتر از پرهايم دوست دارم...
۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه
چقد دلم هواتو كرده گلم
امشب از آسمان بزرگترم و ماه میتواند روی انگشتانم بنشیند.
امشب زمین یک گهواره کوچک است ومن با تکانهای آرام آن بین ازل و ابد در
رفت وآمدم.
امشب همه پنجره ها را باز می گذارم وهمه کوچه ها را به تماشا می نشینم به این
امید که یک بار دیگر عبور تورا ببینم.
رفت وآمدم.
امشب همه پنجره ها را باز می گذارم وهمه کوچه ها را به تماشا می نشینم به این
امید که یک بار دیگر عبور تورا ببینم.
امشب دلم را برایت می نویسم. می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات
زمین به دستت برسد خواهی خواند.
زمین به دستت برسد خواهی خواند.
۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه
هيچ فكر كردي چقد از اولين روز، زمان گذشته؟؟!
دو سه روزه که مات و بی اراده م
یه چیزی فکرمـو مشغـول کرده
همین عشقی که درگیر هواشـم
منـو نسبت به تو مسئول کرده
از اون رابطـه ی معمـولی مـا
چه عشقی سرگرفت توو روزگارم
دوسه روزه که بعد ازاینهمه سال
واســه تـو ادعـای عشق دارم
نمیبینی دارم جون میدم اینجا
نمیدونی به تو محتاجم اینجا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیونه میشم کم کم اینجا
می خوام مثل قدیما مثل سابق
یه وقتایی یکی با من بخنـده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنـده
۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه
کمي با من مدارا کن ...
میان اینهمه راه که به تو نمی رسد
چه سخت است راهِ تو را گم کردن!دلم هواتو كرد يه كم برات نوشتم اما بي حوصله تر از اوني هستم كه ادامه بدمش.
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
مثل يه حس قشنگى، حتى وقتى خيلى دوري!
گرچه از فاصله ي ماه ز من دورتري
ولي انگار همين جا و همين دور و بري
ماه مي تابد و انگار تويي مي خندي
باد مي آيد و انگار تويي مي گذري
۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه
چقدر سرد است لحظه هايم،وقتی که نیستی و می خواهمت...
اين بار
مينويسمت...
تو را ميان اصطحكاك مداد و كاغذ
تو را ميان اصطحكاك مداد و كاغذ
گير خواهم انداخت
شايد اينگونه بشود تو را
تجربه كرد...!!!
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
گل من خبر داري وبلاگت يه ساله شد؟!!
عصر يك جمعه ي دلگير
دلم گفت بگويم ، بنويسم
كه چرا عشق به انسان نرسيده ست؟
چرا آب به گلدان نرسيده ست و
هنوزم كه هنوز است
غم عشق به پايان نرسيده ست
بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد
بنويسد، كه هنوزم كه هنوز است
چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده ست؟
دلم گفت بگويم ، بنويسم
كه چرا عشق به انسان نرسيده ست؟
چرا آب به گلدان نرسيده ست و
هنوزم كه هنوز است
غم عشق به پايان نرسيده ست
بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد
بنويسد، كه هنوزم كه هنوز است
چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده ست؟
۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
گاهي خجالت ميکشم که زياد بهت نميگم دوستت دارم...
دوستي برام حرمت داره.
هر رابطه نصفه و نيمه اي حتي.
هيچوقت نذاشتم حرمت رابطههاي کم و زيادم با نيش و کنايه، متلک، زخم زبون يا حتي تلافي کردن بشکنه،
تو اينو خوب ميدوني، يا لااقل فکر ميکردم دونستي ...
فکر ميکنم نبايد بذارم که بي حرمت بشن روزامون.
نبايد بي حرمت بشه دوستيمون...
رابطه اي که داشتيم ...
فکر ميکنم نبايد بذارم که روزهاي خوب، خاطرههاي خوب،با تلخيه کلمهها به باد برن...
فکر ميکنم بايد بذارم، هميشه همون آدمي که دوست بود، مهربون و بي توقع، بي زخم زبون، بي توهين برام بموني...
نمي ذارم. نبايد بذارم خاطراتمون ( تنها چيزي که از هم ميمونه برامون) خراب بشن.
پس سکوت ميکنم..............................................
هر رابطه نصفه و نيمه اي حتي.
هيچوقت نذاشتم حرمت رابطههاي کم و زيادم با نيش و کنايه، متلک، زخم زبون يا حتي تلافي کردن بشکنه،
تو اينو خوب ميدوني، يا لااقل فکر ميکردم دونستي ...
فکر ميکنم نبايد بذارم که بي حرمت بشن روزامون.
نبايد بي حرمت بشه دوستيمون...
رابطه اي که داشتيم ...
فکر ميکنم نبايد بذارم که روزهاي خوب، خاطرههاي خوب،با تلخيه کلمهها به باد برن...
فکر ميکنم بايد بذارم، هميشه همون آدمي که دوست بود، مهربون و بي توقع، بي زخم زبون، بي توهين برام بموني...
نمي ذارم. نبايد بذارم خاطراتمون ( تنها چيزي که از هم ميمونه برامون) خراب بشن.
پس سکوت ميکنم..............................................
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر
ميان راه، پشت کاميوني نوشته بود
" غم عشقت بيابان پرورم کرد...! "
راست ميگفت...
" غم عشقت بيابان پرورم کرد...! "
راست ميگفت...
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
در جمع من و اين بغض بيقرار جاي تو خالي...
سهراب توگفتى
چشمها را بايد شست، شستم!
ولي ...
گفتي جورديگر بايد ديد، ديدم!
ولي ...
گفتي زيرباران بايد رفت، رفتم!
ولي ...
او نه چشم هاى خيس و شسته ام و نه نگاه ديگرم
گفتي جورديگر بايد ديد، ديدم!
ولي ...
گفتي زيرباران بايد رفت، رفتم!
ولي ...
او نه چشم هاى خيس و شسته ام و نه نگاه ديگرم
هيچ كدام را نديد!
فقط در زير باران با طعنه خنديد وگفت: ديوانه باران زده...!
فقط در زير باران با طعنه خنديد وگفت: ديوانه باران زده...!
۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه
........؟!
من که نام شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد!
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد!
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
مرسی که منتظرموندی تا بیام...
امشب شب تولد منه ، نه به تقويم و روز وماه كه به دل!
شبى كه من چشم به معصومیت تو باز خواهم کرد.
امشب شب رصد كردن ستاره هاییه كه به اندازه تموم لحظه هاى عاشقی ام متولد شدن!
شبى كه من چشم به معصومیت تو باز خواهم کرد.
امشب شب رصد كردن ستاره هاییه كه به اندازه تموم لحظه هاى عاشقی ام متولد شدن!
امشب ماه و آسمون و ستاره هاش همه دانه هاى تسبيح منن
خدارو شکر که هنوز تورو دارم!
۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سهشنبه
آره....؟!
تو مانند کبوترها نجيبی
تو مثل داستانهای عجيبی
گناه من چه بود که گفتی
ازاين پس ازنگاهم بی نصيبی؟!
مرسی که به روم نمیاری
افسار دلم دست خدا بود چنين شد
ای وای اگر دست خودم بود چه می شد؟
ای وای اگر دست خودم بود چه می شد؟
مقصود دلم مهر و وفا بود چنين گشت
گرمقصود دلم جور و جفا بود چه می شد؟
۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه
هنوزم دلتنگتم
پشت ِ هزار و يک دليل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم
هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.
چه کنم که باز سرک می کشد:
دلتنگی!
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
واقعاً نشد؟
شکایت نمیکنم اما
آيا واقعاً نشد
كه در گذرِ همين هميشه ی بی شكيب
دَمی دلواپسِ تنهايی دستهای من شوی؟
نه به اندازه ی تكرارِ ديدار وهمصدايی نفسهامان!
به اندازه زنگی ...
واقعاً نشد؟
آيا واقعاً نشد
كه در گذرِ همين هميشه ی بی شكيب
دَمی دلواپسِ تنهايی دستهای من شوی؟
نه به اندازه ی تكرارِ ديدار وهمصدايی نفسهامان!
به اندازه زنگی ...
واقعاً نشد؟
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
یه راه حل...
کسی را می شناسی که
شيشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند
پيش از آن که بروی
پيش ازآن که بشکند؟
شيشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند
پيش از آن که بروی
پيش ازآن که بشکند؟
۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه
چرا؟؟؟
من زیر آسمان بلند هستم
راه میروم،نفس میکشم
من این روزها زیاد دلم میگیرد
حس میکنم در این لحظه ها ناشناخته ترینم
عادت میکنم به فهمیدن
کنار می آیم با بودن
طی میکنم از اتفاق
دلم فریاد میخواهد و طبیعت بکر
ویک سکوت عمیق
و تبسمی طولانی که بدانم فقط مال من است
راه میروم،نفس میکشم
من این روزها زیاد دلم میگیرد
حس میکنم در این لحظه ها ناشناخته ترینم
عادت میکنم به فهمیدن
کنار می آیم با بودن
طی میکنم از اتفاق
دلم فریاد میخواهد و طبیعت بکر
ویک سکوت عمیق
و تبسمی طولانی که بدانم فقط مال من است
۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه
یادت نره....
حتی قسم به سایه عباس میخورم
تا التماسهای مرا هم روا کنی
تا التماسهای مرا هم روا کنی
۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه
کاش...
هیچ چیز عوض نشده،عشق دیرینه ام
هنوز هم مثل روز اول یک لحظه نگاهت
قلبم را به لرزه وامیدارد و گمراهم میکند
هنوز هم در سکوت شبها خیالت غوغا میکند.
هنوز هم مال من بودنت را جار میزنم!
با تو فارغ از این انسانها و دنیایشان، دنیایی ساختم
این را خودت هم خوب میدانی و همیشه انکارش میکنی....
قلبم را به لرزه وامیدارد و گمراهم میکند
هنوز هم در سکوت شبها خیالت غوغا میکند.
هنوز هم مال من بودنت را جار میزنم!
با تو فارغ از این انسانها و دنیایشان، دنیایی ساختم
این را خودت هم خوب میدانی و همیشه انکارش میکنی....
۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
دلم هواتو کرده نازم
وقتی دل هوایت را میکند میترسد بگویدتا مبادا مانند گذشته بگویی فراموشت کنم...
پس مجبورم اینجا بنویسم:
دل هوایت را کرده ،اجازه هست؟
میخواهم بگویم دوستت دارم ،اجازه هست؟
میخواهم بگویم بی تو میمیرم ،اجازه هست؟
تو هم میتوانی بی تفاوت جشمانت را به رویم ببندی
تا ویرانی دنیایم را ببینی
پس مجبورم اینجا بنویسم:
دل هوایت را کرده ،اجازه هست؟
میخواهم بگویم دوستت دارم ،اجازه هست؟
میخواهم بگویم بی تو میمیرم ،اجازه هست؟
تو هم میتوانی بی تفاوت جشمانت را به رویم ببندی
تا ویرانی دنیایم را ببینی
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
بسه دیگه ساعت،یه تو مونده بود به رخم بکشی که تنهام...!!
حلالم کن اگه دوری، اگه دورم
اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بی توکه میدونی نمیتونم
که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم
فقط واسه خودت:
تا حالا دیده بودی گل مریمی اینهمه پژمرده بشه؟ داغون شدم این چندوقته!
اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بی توکه میدونی نمیتونم
که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم
فقط واسه خودت:
تا حالا دیده بودی گل مریمی اینهمه پژمرده بشه؟ داغون شدم این چندوقته!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
چقدر سعی کردم هیچوقت به اینجایی نرسیم که الان هستیم اما....
دلم می خواست ديشب كه خوابم نمی برد، برات می نوشتم :هی!
بعدش تو می گفتی :چی شده؟
می گفتم:هيچی.
تومی گفتی:زنگ بزنم بهت تا آروم بشی؟
من می گفتم:دلم زنگ نمی خواد كه! فقط می خواستم تنهايی بيدارنباشم!
بعد تو بوسم می كردی.
اونوقت چشام از بودنت گرم می شد و خوابم می برد.
اما خب نبودی كه....
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
الان همون وقتیه که باید بگم انصافتو شکر!
وقتی لابلای کاغذهای قديمی، يه تيکه کاغذ هست که با مداد روش نوشتی، نفرين به جدایی....
و دلت تنگ ميشه و تنگ می مونه....
وقتی سه تارِت رو بغل می کنی و هر چی رديف و آوازه،هجوم می یاره اما هيچ سيمی نيست که واسه مضراب تو کوک باشه.... وهر چی سيمه همه ناکوک....
وقتی کاغذی سر انگشتت رو ميبره و هيچ چی واسه زخمی به اين کوچيکی مرهم نيست...
اونوقته که میگی کاش یکی رو داشتم که همچین وقتایی توی بغلش آروم بگیرم....
کاش بودی!دلم گرفت از حرفات
خواستم بگويم:
کنارت هستم
کنارت هستم
ازپشت هر چه فاصله
از کنار هرچه مرز
که بی پيراهن سفيد هم ميشود دوست بود
راضی و بی سوال!
گفتی : نگو ...
نگفتم
اما
دلم پيش " نگوی" تو ماند.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
من نيازم تورو هرروزديدنه!
يه وقتايی هست که بغض هی مياد ميچسبه به گلوت
و تا پشت ِ پلکات رو خيس ميکنه
وبعد تو به سفيدي ِ سقف نگاه میکنی
و با يه نفس ِعميق برای يه زمان کوتاه
اشک هاتو ميفرستی عقب تر،یعنی حالا وقتش نیست!
خب؟!
الان ازاون وقتامه.۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه
۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه
مرسى كه يادته گلم
هجوم کلمهها بعضی وقتا آدم رو فلج میکنن.یه دنیا حرف گیر کرده که... قصه نه ها،حرف!
بعضی وقتا به یه جایی میرسی که آرزوی اعتراف کردن می کنی.
مثل الان كه ميخوام اعتراف کنم دلتنگ تمام لحظه هايى ام كه توى اين مدت با تو و كنار تو گذشته!
بعضی وقتا به یه جایی میرسی که آرزوی اعتراف کردن می کنی.
مثل الان كه ميخوام اعتراف کنم دلتنگ تمام لحظه هايى ام كه توى اين مدت با تو و كنار تو گذشته!
۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه
فقط با توأم پس گوش کن حرفامو
سلام
ببين انصافا بیا مثه دوتا بنده و خدا بشينيم سنگامونو وابکنيم ببينم حرف حسابت چيه؟ من ديگه خسته شدم . دستاتو زدی به سينت و تابلوه که هر چی واست خالی ميبندم می فهمی اما به روت نمياری شايد آدم بشم . آخه قربون کرمت گيريم من آدم شدم! حوای منو پس ميدی؟ د من که ميدونم نميدی!
خوب حالا اخم نکن ديگه . بگوچه جوری بايد باهات حرف بزنم؟ به عزت خودت قسم که حرف زدن با تو با اينکه همش بايد سرمو بالا بگيرم راحت تر از حرف زدن با بقیه است. تو که ميدونی اين تو چی ميگذره . پس نخواه دوباره هر روز بيام و زخم مکرر به اين بی صاحاب مونده بزنم. خودت میدونی این دل مال کیه حتی اگه نخوادش! آهان خوب شد يادم افتاد ميخواستم بپرسم خدای اونم تويی؟؟؟ وای... باز چی گفتم؟ ببخشيد ... ببخشيد ديگه ...
آخه اون خيلی قشنگ تره خيلی لطیف تر کار شده با خودم که مقايسش ميکنم ...!!!! بازم که اخم کردی . مگه نگفتی بيام حرف بزنم . ببين اينجا جز من و تو هيشکی نيست . منم امشب فقط واسه حرف زدن با تو بيدار موندم .اومدم بپرسم چی از من ميخوای،عوضش چی بهم ميدی؟ ببين من با بهشت و جهنمت کاری ندارما، الانو ميگم .اونا حسابشون سوا . سعی ميکنم لايق باشم اما فعلا مشکل چيز ديگست . ببينم خدا جون نميشه يه کم بيای پايين تر؟ گردنم خشک شد. تو که میدونی چقد اذیتم میکنه، گردنمو میگم! داشتم ميگفتم : خوب تو که خووب ميدونی من چی ميخوام . تو چی ميخوای حالا؟ چيکار کنم که اجابتم کنی؟
خدایا کاش بهم میگفتی: من هميشه با توام، کنار تو ونه در مقابل تو، نشدنيها و ناممکن ها رو دست من بسپر، خيالت آسوده، برو بخواب!
کاش میگفتی، کاش...
۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه
گل من،منو ببخش!
گل من متن طولانى دوست نداره،گل من طعنه كنايه دوست نداره،گل من عشق رايگان و بى زحمت دوست نداره،گل من دوستى بامنت دوست نداره،گل من حتى منم دوست نداره!
اما هميشه گل قشنگ منه،حتى اگه خودش نخواد باشه!
قشنگم فقط يه كم طولانى شد!
اما هميشه گل قشنگ منه،حتى اگه خودش نخواد باشه!
قشنگم فقط يه كم طولانى شد!
۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
خلوت...
خلوتم را نشكن
شاید این خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه
و غروبی كه در آن
نقش دیوانگی یك عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وكمانی ست به دست آرش
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشكن...
شاید این خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه
و غروبی كه در آن
نقش دیوانگی یك عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وكمانی ست به دست آرش
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشكن...
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
اسمتم مقدسه مثه خودت...
چند وقتی میشه که دیگه نمی تونم جزوه هام رو به کسی بدم،آخه حوصله ندارم ۴۰-۳۰ صفحه جزوه رو چك كنم و اسمت رو از گوشه كنارش پاك كنم.
ولي چون حواس ندارم و ممكنه آبروي خودم رو ببرم، دارم تمرين مي كنم كه به جاي نوشتن اسمت با خطهاي مورب لوزي بكشم.
كار سختي نيست،آخه قبلا هم كه گاهي نبودي از اين لوزيها زياد كشيدم!
۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه
بازم دلتنگیهای ترانه ات...
گیرم کنارم را ندیدم که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شدند!
باور کن وقتی نمی دانستم گریه کنم یا بخندم در خیابان برفی ازدست رفتم ...
من همان کودکی هستم که دلتنگ باران به دنیا آمد و تابوتش در برف گم شد...
حالا که فصل ها از پی هم گذشتند با جامه ای سپید به خیابان آمده ای که چی؟
که باز به من بگویی: ما فقط یک عده عبوریم عزیز؟! با حجم تنهای مان شکل می گیرد این پنجره های خمیده؟
نه کسی به یادمان دارد و نه هیچ کس صدایمان می کند؟
من اما تمام آمدنم را به تو می سپارم... صدایت می کنم که بگویم: باور کن با حفظ عشقت سرم کلاه نرفته است!
(نترس نازنین
گله و شکایت نیست، حکایت خواب دیشبمه!)
(نترس نازنین
گله و شکایت نیست، حکایت خواب دیشبمه!)
۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه
یه حرف تکراری: دلم برات...
چقدر از تو گفتن خوب است حتی گفتن از چشمهای مغرور و بازیگوشی که کاش می دانستم دنبال چه می گردند که در نگاه من پیدا نمیکنند!
بی شک، در جستجوی عشق نیستند!
کجایند چشمهایت؟؟؟
بی شک، در جستجوی عشق نیستند!
کجایند چشمهایت؟؟؟
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
میدونی چند وقته ندیدمت؟؟؟
می دونم که هیچ وقت برنمیگردی، ولی نمی دونم چرا همش صدات می کنم؟
نمی دونم چرا قانع نمیشم که برنمی گردی!
چقدر بده که آدم منتظر کسی باشه که هرگز قرار نیست بیاد!
چقدر راهمون از هم دور شده، چقدر فاصله ها زیاد شده،دارم دق می کنم...
چقدر باید به نبودن تو فکر کنم، می دونم تو حتی واسه یه لحظه هم یادم نمی کنی اما" گرم یاد آوری یا نه،من از یادت نمی کاهم! "
۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه
میگن: اونی رو که جرات اقرار نداره...
نتاب آفتاب بذار بارون بباره.اگه جرأت داری از پشت ابرها بیا بیرون!!!!
این همه تابستون و پاییز تابیدی بس نبود؟
بذاربه هوای بارون و به بهونۀ شبهای قشنگ زمستون یه فنجون چای دست بگیریم و تنهایی تو حیاط فکر کنیم و بی خواب بشیم.
تورو جون مهتاب چند روزی آفتابی نشو،به خدا تازه حسم داره بیدار میشه، می دونی بعد از چند وقت چشمۀ خشکیدۀ احساسم نمناک شده؟
بگذار آسمون بهم نزدیکتر بشه!
هیچ می دونستی وقتی هوا ابری میشه آسمون میاد پائینتر؟
نمی دونستی؟!!
اینو خوب می دونم که اگه نبودی...
اوه، حتی فکرش رو هم نمی تونم بکنم، نمیگم نباش، باش ولی پشت ابر!
دلم لک زده برای زیر بارون خیس شدن .... .
هوای ابری بد جوری دیوونم می کنه!
خورشید خانم! عزیزم! بگذار توی حال و هوای خودم بمونم! باشه؟
(گل من!
کاش میتونستم از احساسم برات بگم، کاش...)۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه
دلم اهل شکایت نیست
قاصدک حرف دلم را تو فقط میدانی
نامه ی عاشقیم را تو فقط میخوانی
قاصدک هیچ کسی با من نیست
همه رفتند، تو چرا میمانی؟!!!
خیلی وقته حس نوشتن نیست، اینم فقط واسه این نوشتم که ...!
نامه ی عاشقیم را تو فقط میخوانی
قاصدک هیچ کسی با من نیست
همه رفتند، تو چرا میمانی؟!!!
خیلی وقته حس نوشتن نیست، اینم فقط واسه این نوشتم که ...!
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
قاتل...؟
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
بیچاره به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه مطبوعش تا به این حد گند-م
خوب کردم که نخست پرو بالش کندم
ای دو صد نور به قبرش بارد مگس بیچاره
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
چی بگم که نگفتنم سنگین تره!
از این به بعد توی زندگی همه چیز پر
روزهای بی تو بودن پر
دلتنگیام پر
غمها و غصه هام پر
بجز تو همه چی پر
گل من، فقط تو نپر...
روزهای بی تو بودن پر
دلتنگیام پر
غمها و غصه هام پر
بجز تو همه چی پر
گل من، فقط تو نپر...
۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
تو که نمیدانی چه دیوانه کننده می شود لبهایی که حسرت یک بوسه بر رویشان خشکیده...!
تو هستی،حتی اگر خودت بخواهی که نباشی!
برای بودنت دلیلی بالاتر از دیوان حافظ کتابخانه ی من که هرغزلش را با نام تو شروع میکنم؟!
پس اگر عاشق نیستی لااقل مرا به خیال بافی عاشقانه متهم نکن!
چه کسی گفته من تنها زمانی بودنت را باور میکنم که گرمی دستانت را حس کنم؟ یا صدای مهربانت را بشنوم؟
برای بودنت دلیلی بالاتر از دیوان حافظ کتابخانه ی من که هرغزلش را با نام تو شروع میکنم؟!
پس اگر عاشق نیستی لااقل مرا به خیال بافی عاشقانه متهم نکن!
چه کسی گفته من تنها زمانی بودنت را باور میکنم که گرمی دستانت را حس کنم؟ یا صدای مهربانت را بشنوم؟
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
واسه تویی که هر جا پا میزارم یه نشونه ای از تو رو میبینم...
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته!
صدایی نیست، مأوایی نیست، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
صدایی نیست، مأوایی نیست، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
اشتراک در:
نظرات (Atom)







