دلم می خواست ديشب كه خوابم نمی برد، برات می نوشتم :هی!
بعدش تو می گفتی :چی شده؟
می گفتم:هيچی.
تومی گفتی:زنگ بزنم بهت تا آروم بشی؟
من می گفتم:دلم زنگ نمی خواد كه! فقط می خواستم تنهايی بيدارنباشم!
بعد تو بوسم می كردی.
اونوقت چشام از بودنت گرم می شد و خوابم می برد.
اما خب نبودی كه....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر