۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

بسه دیگه ساعت،یه تو مونده بود به رخم بکشی که تنهام...!!

حلالم کن اگه دوری، اگه دورم
اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بی توکه میدونی نمیتونم
که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

فقط واسه خودت:
تا حالا دیده بودی گل مریمی اینهمه پژمرده بشه؟ داغون شدم این چندوقته!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

چقدر سعی کردم هیچوقت به اینجایی نرسیم که الان هستیم اما....

دلم می خواست ديشب كه خوابم نمی برد، برات می نوشتم :هی!
بعدش تو می گفتی :چی شده؟
می گفتم:هيچی.
تومی گفتی:زنگ بزنم بهت تا آروم بشی؟
من می گفتم:دلم زنگ نمی خواد كه! فقط می خواستم تنهايی بيدارنباشم!
بعد تو بوسم می كردی.
اونوقت چشام از بودنت گرم می شد و خوابم می برد.
اما خب نبودی كه....

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

الان همون وقتیه که باید بگم انصافتو شکر!

وقتی لابلای کاغذهای قديمی، يه تيکه کاغذ هست که با مداد روش نوشتی، نفرين به جدایی....
و دلت تنگ ميشه و تنگ می مونه....
وقتی سه تارِت رو بغل می کنی و هر چی رديف و آوازه،هجوم می یاره اما هيچ سيمی نيست که واسه مضراب‌ تو کوک باشه.... وهر چی سيمه همه ناکوک....
وقتی کاغذی سر انگشتت رو ميبره و هيچ‌ چی واسه زخمی به اين کوچيکی مرهم نيست...
اونوقته که میگی کاش یکی رو داشتم که همچین وقتایی توی بغلش آروم بگیرم....
کاش بودی!

دلم گرفت از حرفات

خواستم بگويم:
کنارت هستم
ازپشت هر چه فاصله
از کنار هرچه مرز
که بی پيراهن سفيد هم ميشود دوست بود
راضی و بی سوال!
گفتی : نگو ...
نگفتم
اما
دلم پيش " نگوی" تو ماند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

من نيازم تورو هرروزديدنه!

يه وقتايی هست که بغض هی مياد ميچسبه به گلوت
و تا پشت ِ پلکات رو خيس ميکنه
وبعد تو به سفيدي ِ سقف نگاه میکنی
و با يه نفس ِعميق برای يه زمان کوتاه
اشک هاتو ميفرستی عقب تر،یعنی حالا وقتش نیست!
خب؟!
الان ازاون وقتامه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه