وقتی لابلای کاغذهای قديمی، يه تيکه کاغذ هست که با مداد روش نوشتی، نفرين به جدایی....
و دلت تنگ ميشه و تنگ می مونه....
وقتی سه تارِت رو بغل می کنی و هر چی رديف و آوازه،هجوم می یاره اما هيچ سيمی نيست که واسه مضراب تو کوک باشه.... وهر چی سيمه همه ناکوک....
وقتی کاغذی سر انگشتت رو ميبره و هيچ چی واسه زخمی به اين کوچيکی مرهم نيست...
اونوقته که میگی کاش یکی رو داشتم که همچین وقتایی توی بغلش آروم بگیرم....
کاش بودی!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر