۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه



یادته...؟!

حسش میکنم!

پرسید: واسه چی می نویسی؟
گفتم: وقتی نوشته هام رو می خونه، اون لحظه که با چشماش جمله ها رو دنبال می کنه،با همه وجودم احساسش می کنم.
راستی...
تو واسه چی می نویسی؟!!!

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

یه آگهی جالب

امروز به بچه ها گفتم میخوام یه آگهی توی روزنامه بدم!

گفتن چیزی گم کردی یا به چیزی نیازداری؟
گفتم نیاز فوری دارم!!
متن آگهی رو که دیدن،همه بدون استثناء خندیدن.
اما مگه نیاز آدم خنده داره؟؟!
میدونی متن آگهی ام چی بود؟
نوشته بودم:
فوری فوری
" به یه نفر انسان واقعی واسه رفع نیازهایی از قبیل: دوست داشتن،حرف زدن،جواب دادن،منتظر بودن برای برگشتن به خونه،درد دل کردن،فهمیدن،خندیدن،گریه کردن،باهم راه رفتن،باهم غذا خوردن و... نیازمندم.
هیچ گونه شرط سنی هم وجود نداره! "
شاید واسه بقیه این آگهی خنده دار باشه ولی تو که میدونی چقدر به این چیزا احتیاج دارم...!

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده

سبو بشکست، ساقی! همتی از غصه میمیریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش، تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن، ترسم که ولگردی
ز درد آتشینِ زخم خبر گردد، خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست،گیسو را ببر ساقی
و باآن کوششی کن تاببندی دست وپایم را
زخون سینه ام،ساقی!بکش نقش یکی بی سر
به روی آن خُم خالی که پای آن ستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
" به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده "
و دندانهای من،سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش،وردی بخوان،آویز بر سینه
که گرآزاده ای پرسیدروزی:پس چه شدشاعر
نگوید مرد از حسرت بگوید مرد ازکینه

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

میخوام به کسی که خودش میدونه کیه بگم:دوستت دارم با تموم نامهربونیات،باتموم ... بازم دوستت دارم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

حکمت خدا

هر حکمت خدا یه زیبایی خاص داره،مراقب باشیم با اشتباهای خودمون از قشنگیشون کم نکنیم!