۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده

سبو بشکست، ساقی! همتی از غصه میمیریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش، تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن، ترسم که ولگردی
ز درد آتشینِ زخم خبر گردد، خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست،گیسو را ببر ساقی
و باآن کوششی کن تاببندی دست وپایم را
زخون سینه ام،ساقی!بکش نقش یکی بی سر
به روی آن خُم خالی که پای آن ستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
" به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده "
و دندانهای من،سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش،وردی بخوان،آویز بر سینه
که گرآزاده ای پرسیدروزی:پس چه شدشاعر
نگوید مرد از حسرت بگوید مرد ازکینه

هیچ نظری موجود نیست: