۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

چقدر سرد است لحظه هايم،وقتی که نیستی و می خواهمت...

اين بار
مينويسمت...
تو را ميان اصطحكاك مداد و كاغذ
گير خواهم انداخت
شايد اينگونه بشود تو را
تجربه كرد...!!!

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

گل من خبر داري وبلاگت يه ساله شد؟!!

عصر يك جمعه ي دلگير
دلم گفت بگويم ، بنويسم
كه چرا عشق به انسان نرسيده ست؟
چرا آب به گلدان نرسيده ست و
هنوزم كه هنوز است
غم عشق به پايان نرسيده ست
بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد
بنويسد، كه هنوزم كه هنوز است
چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده ست؟

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

گاهي خجالت ميکشم که زياد بهت نميگم دوستت دارم...

دوستي برام حرمت داره.
هر رابطه نصفه و نيمه اي حتي.
هيچوقت نذاشتم حرمت رابطه‌هاي کم و زيادم با نيش و کنايه، متلک، زخم زبون يا حتي تلافي کردن بشکنه،
تو اينو خوب مي‌دوني، يا لا‌اقل فکر ميکردم دونستي ...
فکر مي‌کنم نبايد بذارم که بي حرمت بشن روزامون.
نبايد بي حرمت بشه دوستيمون...
رابطه اي که داشتيم ...
فکر ميکنم نبايد بذارم که روزهاي خوب، خاطره‌هاي خوب،با تلخيه کلمه‌ها به باد برن...
فکر ميکنم بايد بذارم، هميشه همون آدمي که دوست بود، مهربون و بي توقع، بي زخم زبون، بي توهين برام بموني...
نمي ذارم. نبايد بذارم خاطراتمون ( تنها چيزي که از هم ميمونه برامون) خراب بشن.
پس سکوت ميکنم..............................................