۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

برای او که آرزو می کردم خواننده ی شعرم باشد.

دلم یک ورق پاره ی نازک است
دلم را مچاله نکن
نگو این که یک کاغذ باطله است
به سطل زباله حواله نکن
دلم دفتری کاهی است
ورق های آن را نَکَن زود زود
بیا بعضی از صفحه ها را بخوان
از اول ببین- حرف، حرفِ تو بود
اگر باز از دست من دلخوری
بیا این"ببخشید"هم مال تو
نرو،صبرکن،یک کمی صبر کن
بیا...اصلا این دِل، دلم مال تو

امشب هم از اون شباست...

یادمان باشد
به دل کوزه ی آب که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند
آبرویش نرود
یادمان باشد
فردا! حتما ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم و نخندیم دگر
به ترک های دل هر گلدان
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است
زندگی باید کرد
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست مرا
که نباشد پس از آن فردایی!!!!

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

دلی که بهت دادم و دلی که بهم...!

دفتر سفید...
مداد سیاه...
گوشای تو...
حرفای من...
چشمای تو...
دستخط من...
نگاه تو...
نگاه من...
شاید این میون چیزی مشترک باشه چیزی از تو،چیزی از من.
شاید...

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

کاش یه کم باورم داشتی...!

مداد رو گذاشتی توی دستم و گفتی: بیا نقاشی بکشیم.اول تو!
یه خرده فکر کردم و یه قفس کشیدم، بعدش با ۴ تا خط و ۲ تا دایره و چند تا نقطه یه آدم کشیدم توی قفس و سرم رو اوردم بالا و گفتم: بیا، اینم نقاشی من. جرزنی نکنی ها! این منم توی قفس، تو هم بیا پیشم!
مداد رو گرفتی، خودت رو کشیدی بیرون قفس، با ۲تا بال بزرگ برای پرواز!
غصٌه ام گرفت، سرم رو انداختم پایین، با ۲ تا انگشتی که گذاشتی زیر چونه ام، سرم رو بردی بالا و گفتی: گلم! تا وقتی قواعد یه بازی رو یاد نگرفتی، نذار دست اوٌل رو بهت بندازن، حتی اگه عاشق حریفت باشی!
پاک کن رو گذاشتی توی دستم، دستمو گرفتی، هم بالهای خودت رو پاک کردی، هم قفس منو!
پیشم بودی ولی ترس من از پرواز تو، دیگه نقاشی نبود!!!



۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

یلدات مبارک قشنگم!


یلدا را هم نمیخواهم، یلدا را میخواستم تا با تو کوتاهش کنم، باتو، با عشق، با بوسه، با لبخند... جای همه هندوانه ها و انارها و آجیل ها، حتی جای همه آدمها!
بی تو، بی عشق، بی بوسه، بی لبخند...
چه فرقی میکند، دقیقه ای شب را طولانی تر برای کسی که هر شبش بی تو هزار شب یلداست!




فقط واسه خودت: گل قشنگم جات کنار من و حافظ و انار و مریم خالی بود!

از کدوم خوبیت بگم؟!

زيبا!
يك روز ديگر
يك ساعت ديگر
و يك لحظه ديگر را به من بخشيدی...
برای زنده ماندن...
برای از تو گفتن و برای از تو شنيدن.
ممنونم...

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

دل پیر شد به پای همه بهونه هات...!

دوباره دلتنگ شدم،دوباره باید بهم بخندی و بگی دیوونه!
دوباره وقت شکستن بغض تنهایی ام شده! چشمام هوای باریدن داره.دل بیچاره ام بس که بهونه ات رو گرفته،دیگه نا نداره که اسمت رو صدا کنه،اما نه صبر کن داره یه چیزی زیر لب زمزمه میکنه، به همون اسم قشنگت قسم که با آخرین نغسهاش هنوزم داره صدات میزنه!
انگشتام بس که برات نوشتن خسته شدن، اما دلم نه،خیلی صبورتر از این حرفاست!
به تصویر خودم خیره شدم،این منم؟ شکسته...پیر...تنها... تو با من چه کردی؟ شاید این آخرین زمزمه های دلتنگیم باشه،شاید دیگه هیچی نگم... اما منتظرم...
انتظار دیدن تو واسه من یه زندگی دوباره است. کنارم باش... عاشقانه کنارم باش...هرچند توقع زیادیه، اما کنارم باش!
خودمو به آب و آتیش میزنم تا بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم اما تو حرف اول و آخرت همیشه یکی بوده"هیچوقت نمیخوام عاشق بشم" نباش، چیزی از دنیا کم نمیشه، جز یه دیوونه!
گاهی اونقدر تنهام که احساس میکنم مریم های توی گلدون هم ازم رو برمیگردونن، گاهی اونقدر غریبم که احساس میکنم حتی گرمای خورشید هم سهم من نیست! چقدر جای تو همه جا خالیه!

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

اومدی،اما چرا اینقدر دلگیر؟

دلم گرفته بعضی وقتها اینقدر دلم میگیره که دوست دارم زانوهام رو ضربدری بغل کنم و زار بزنم. مثل همین حالا!
چرا از دستم دلخوری؟
اگه کار بدی کردم به جای بی محلی یه راه دیگه واسه ی تنبیهم پیدا کن!
دیگه خسته شدم از بس سر خودم داد زدم:
"دیوونه،آدم باش"

حالا که اومدی،دلم یه کم آروم گرفت...اما فقط یه کم!

اكنون می توانم مثل کودکی هفت ساله بنويسم : آب
وغرق شوم بی آنكه دست و پايی بزنم.
میتوانم بنويسم : باد
وپرواز كنم بی آنكه هراسی از سقوط داشته باشم.
ميتوانم بنويسم : درخت
وسبز شوم بدون هيچ درنگی .
ميتوانم تو را بنويسم
وبعد به آرامی ببوسمت بی آنكه كسی ببیند.
میتوام بنويسم :‌مرگ

         وبميرم! به همين سادگی!

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

گل قشنگم منتظرتم!


چی بگم؟

خنده از روی تمسخر به لبت بنشاندی مشکلی نیست،همين خنده بهايی دارد
از نگاهت كه نشد قطره ی مهري بچكد باز هم ديده ی من قصد گدايی دارد
ياد تو نيست ولی من كه به خاطر دارم اينكه گفتی:"بي تو بودن چه صفايی دارد!"
اين همه ورد و دعا پای تو را بند نكرد فكر كردم دل تو، ذره وفايي دارد
شايد از چشم تو من لايق عشقت نشدم باشد اما،دل ما هم كه خدايي دارد
من و تو عاشق و معشوق نبوديم اما،عشق هم يكطرفه،حال و هوايی دارد
كاش روزي برسد عاشق و ديوانه شوی تا بفهمی دل مجنون،چه صدايی دارد!


گل نازم دلتنگی داره دیوونه ام میکنه!

گاه آرزو میکنم قایقی باشم برای تو
تا
بدانجا برمت که میخواهی.
قایقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری.
قایقی که هیچ گاه واژگون نشود.
هر اندازه که تو ناآرام باشی یا
متلاطم باشد
دریایی که در آن می رانی.

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

چیزی نگین!

خواهش میکنم

تمنا میکنم
التماس میکنم
به پاتون می افتم
دستتون رو میبوسم
رخت چرکاتون رو میشورم
همه غصه هاتون رو هم به دوش میکشم
فقط اینقدر ازم نپرسید:
چه مرگته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلتنگتم ... میفهمی؟


۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

بازم دلم هوای مهربونیاتو کرده...

دوست دارم بغلت کنم،سرم رو بذارم روی شونه هات و زار زار گریه کنم،بعد که خوب سبک شدم سرم رو بلند کنم و زل بزنم توی چشمات و بگم:بازم هوامو داشته باش!

....

عشق را آسان بگیر

همیشه چشم های شهرآشوب خوشبختی نمی آورد
گاهی اوقات
به نفس کشیدن هم که زیاد فکر کنی
برایت سخت می شود
باور کن!

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

خبر داری؟

گل من!
دیگه حتی نایی ندارم که بگم دلم برات تنگ شده......
مبادا بمیرم و یک بار دیگه تو رو واسه خودم نداشته باشم......

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

واسه گل قشنگم

خوب می فهمم اگر در باران
چتر خود را به کسی بخشیدم؛
 توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست
خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛
حکمتی در کارست
مهربان
سبد معذرتم را بپذیر

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

واقعا حالم خوبه...؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستت دارم یعنی همه نفس هام با رنج نبودنت به سختیه آخرین نفس ها شماره دار می شه ...
دوستت دارم یعنی این که هر روز مطالبی که نویسنده ش هم اسم تو هست توی روزنامه با دقت تر از همیشه می خونم فکر که می کنم می بینم قبلآ ازکار اون آدما یا خوشم نمیومد یا به اون مطالب کاملآ بی علاقه ام ... این روزا اما چندین و چند بار حروف اسم نویسنده رو تو ذهنم مرور می کنم.
دوستت دارم یعنی گاهی همینجور بی دلیل دلم می خواد با همه مهربونتر بشم که بعضی ها از این تغییر رفتار تعجب می کنن!
دوستت دارم یعنی وقتی اتفاقی کسی رو که هم اسم تو هست تو کوچه صدا می کنن ناخودآگاه بر می گردم ببینم اونی که جواب می ده کیه؟ شبیه تو هست؟ چند سالشه؟ چی پوشیده؟ صداش چه طوره؟ حتی دلم می خواد تا دوباره صداش کنن و باز هم آهنگ اسمت رو بشنوم...
دوستت دارم یعنی وقتی توی بانک اتفاقی چشمم به برگه ای که مشتری بغل دستی می نویسه می افته و اسمشو می بینم ضربان قلبم تند می شه و نگاهم قفل می شه تو چهره طرف و خجالت می کشم وقتی با تعجب می پرسه مشکلی پیش اومده؟ ما همدیگه رو می شناسیم؟ اونوقت انگار از خواب پریده باشم با کلمات بریده میگم: نخیر، نه چیزی نیست! فقط تشابه اسمی بود و اونوقت طرف می فهمه که داشتم قبض دریافت از عابر بانکش رو بر انداز می کردم که لابد پولش رو...
دوستت دارم یعنی سرگشتگی دائم یعنی نمی تونم روی هیچ موضوعی تمرکز کنم!
یعنی همه اون حواس پرتی ها و سربه هوایی و این پا اون پا شدن ها فقط برای چند لحظه دیدنت...
دوستت دارم یعنی یک روز زنی تو بخش شیمی درمانی بیمارستان برای بچه رو به موتش به پهنای صورتش اشک می ریزه بعد که در اتاق باز می شه می بینم اون یه جوون رعناست با صورتکی کمرنگ از زیبایی به یغما رفته و مادرکه صداش می کنه: ...جان! دیگه چیزی نمی بینم و وقتی چشم باز می کنم دستی عرق سرد پشت لبم رو پاک می کنه و یکی می پرسه چی شد چرا یه دفعه ولو شدی وسط راهرو؟ حالت خوبه ؟ اونوقت مجبورم بگم آره ...

اما واقعا حالم خوبه...؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

غم؟...غصه؟...واسه چی؟...واسه کی؟...


کسی که غصه میخورد،کسی است که عشق دارد به آنچه که هست
و چون ندارد غصه میخورد.
کسی که غم دارد،کسی است که عشق دارد به آنچه که نیست
وچون آن را ندارد غم میخورد!
(دکتر شریعتی)

غصه چی رو میخوری گل نازم؟
هیچ میدونی شنیدن هرلحظه صدای غمگینت دل منو یک لحظه ی دیگه به مردن نزدیکتر میکنه؟


۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

چه کرده ای با من...؟

وقتی مینشینم
وقت راه میروم
وقتی کار میکنم
وقتی صدایی می آید
حتی وقتی سکوت است،همه جا و هر لحظه تو با منی!
چه کرده ای با من که اینچنین همیشگی شده ای؟!




۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

بهم قول میدی...

میدانم خسته تر از چشمان من هستی و از تمام بغض هایم بی آینه تری.

باورم نمیشد تقویمم ماه و سالش را گم کند و به جز تولد تو فرصتی برای باهم بودن نمانده باشد!
باورم نمیشد روی زمینی ترین احساسم خط بخورم.
روی تنهاترین لحظه های پر از اشک بشکنم.
من در پناه یک پندار، سرشار از شکوه شب شده ام.
یادم باشد به پنجره سفارش کنم خاطره هایت را آزرده خاطر نکند.
یادم باشد هر شب به ستاره ها بگویم پیشانی ات را ببوسند تا بهانه ی بی آسمان شدن نداشته باشی.
راستی یادم رفت... نفسهای باران را روی پنجره اتاقت می چسبانم تا نگاه ترک خورده ابرها پشت تنهایی ات پرپر نشود.
باورم کن ...
غربت دستهایم را...
سکوت ناخواسته لبهایم را...
حسرت چشمهای به انتظار مانده ام را...
میخواهمت با تمام نبودنهایت،با تمام بودنهای خیالی ات! فقط قولی به من بده...
قول بده تنهایی ات را بزرگ نکنی...
قول بده چشمهایت به ندیدنم عادت نکند...
قول بده فاصله ها را به حراج بگذاری و به اندازه ی اندوه دستان خالی من زندگی کنی!

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

بنویس...

بنویس
خاطرات آینده را
و مقدر كن احتمال دیدارمان را
در قیامتی نزدیك
طوری كه هیچ یادم نیامده باشد
طوری كه هیچ یادت نیامده باشد بنویس
نام كوچكم را بزرگ
درست كنار نام خودت
و در خاطرات آینده
مصور كن
آفتاب بمانی

دلت گرفته گلم؟

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد.آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست.همه گول خوردند!
هدایت

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

ای انسان...

ای انسان!
آنگاه که غرور کسی را له میکنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ به سوی کدام قبله نماز می گذاری؟

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

میلاد ضامن آهو


با امام رضا(ع)  يه حس صميمانه ی غريب دارم
انگار كه امام با اون عظمتش، يكي از اون چند تا دوستيه كه خيلي بهم نزديكن و من خيلي دوستشون دارم
يه جور حس نزديكی شيرين و خواستنی كه فقط مخصوص و مختص امام رضاست.
بقول شهيد مطهري كه ميگه هر كسي يه كليد واژه ی شخصيتشو داره كه با اون نمود پيدا می كنه، منم كليد واژه ی شخص شخيص امام رضا رو تو دستهای مهربونی پيدا كردم كه هر وقت و بی وقتی كه حسش ميکنم، بازشون می كنه تا من با همه ی (من) ی كه دارم غوطه بخورم در لذت بی كران گرمای دست های مهربان امامِ رئوف.
بقول عوام الناس كه ميگن: بابا اسمش روشه ديگه؛ رضـــا ...

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

نیمه ی گمشده...

می دونی آدما مثل چی شدن؟
مثل کسایی که یه چیز ناقص دارن که کامل کننده اش دست بقیه است، توی خیابونا راه میفتن تا اون رو پیدا کنن.هرکی رو که می بینن نصفه ی خودشون رو می چسبونن به نصفه ی اون و مدتی با این کمال ناقص خوش هستن بعد از یه مدت یکی شون میاد میگه نصفم رو بده میخوام برم با یکی دیگه کاملش کنم. خبر نداره که دیگه نصفه ای نیست،مخلوط شده! میاد از وسط نصفش میکنه و میره ولی چیزی که توی دست تو هستش یه مخلوط شبیه ابرو باده که هر وقت میبینیش اذیت میشی. بعد از یه مدت اونقدر رنگ تو رنگ که دیگه رنگ اصلیش یادت نیست! بعد از یه مدت هم مثل خمیر بازی هایی که قاطی میشدن،خاکستری میشه! خاکستری و بی روح!
چرا نصفت رو نگه نمیداری تا مکملش پیدا بشه؟ اینجوری قشنگتر نیست...؟!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

بساط شیطان


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود. غرور ... حرص ... دروغ و خیانت .... جاه طلبی و قدرت ... هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد... مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!
 فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد.... می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند ! جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد... این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند... از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند .... و او هی گفت و گفت و گفت ... ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.... دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
 با خودم گفتم... بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود... جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور  توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم... دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام... تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم... به میدان رسیدم ... شیطان اما نبود .... آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را ...

پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم ... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه قلبی که پیدا شده بود...

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

دلتنگي...

من فکر می کنم
تو آنقدر مهربانی
که توپهای کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه ای فنجان ها
حتی از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد...!

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

چیزی بگو!

من با نگاه روشن خویش
راهی خواهم گشود برای فرداهای تو
از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند
و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد
که مطمئن باشی خون زندگی
همواره در رگهایت جریان خواهد یافت
اما من که
زمانی طولانی عاشقت بوده ام
چنان در سپیدی گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم
نشانی از من نیابی!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود
و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید
و فراموشت خواهد شد
که چه معصومانه دوستت داشتم!
من خواهم پذیرفت
من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد
و با آیینه ای که دم به دم
سپیدی موهایم را به من یادآور می شود
دوست خواهم شد
و عصای پیری ام را که در پای پله ها انتظار مرا می کشد،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت
که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!
اما می دانم
سقوطی در کار نیست!
هیچ کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است
و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد و تاریک و تنگ
آدمی را به خاطر نابه هنگام مردنش مؤاخذه نخواهد کرد!
اما من دلم نمیخواهد دو تا مزار داشته باشم،
یکی در گورستان شهر
و یکی در دل زنگار گرفته تو!
پیش از آنکه من بمیرم

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

آيا كسي پيدا خواهد شد که...

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر...
من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخ راه دور
 در خشم...
در مهرباني...
در دلتنگي...
در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد...
من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ...
و ترنم دل پذير هر آهنگ....
هر نجواي كوچك....
برايش يك خاطره مشترك باشد...
او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ...
همان طور عاشق .. همان طور مبهوت ...
آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر باشد براي تو ؟
تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد ...
و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد...

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

رسمش این نبود...!

همیشه همین طور بوده است.حتی سر راست ترین راهها را برای من پیچانده ای...باورم نمی شود که چیزی را بدون پشت سر گذاشتن موانع به دست بیاورم...تا بوده همین بوده ....
نمی دانم !شاید می خواهی بگویی که هر چه که هست، قسمت است .....
شاید دوست داری که در میان همه ی همه چیز و همه کس تو همیشه برایم بزرگ ترین باشی.......
ای بزرگ ترین........نمی توانم امشب همه ی آنچه را که در دل دارم برایت بنویسم.نمی شود که همگان از آنچه میان من و توست با حبر شوند.....
فقط رفیق ! این رسمش نیستها!
من که با تمام ناخالصی هایم این را برای تو می خواستم.حالا این جوری که می شود به بدترین جوری، تعبیرش کرد! مرا هم می پیچانی.....
امشب دلم از دستت گرفته...من که با تو این حرفها و اداها را ندارم...........دلم از دستت گرفته......... رسمش این نبود. بود؟

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه



یادته...؟!

حسش میکنم!

پرسید: واسه چی می نویسی؟
گفتم: وقتی نوشته هام رو می خونه، اون لحظه که با چشماش جمله ها رو دنبال می کنه،با همه وجودم احساسش می کنم.
راستی...
تو واسه چی می نویسی؟!!!

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

یه آگهی جالب

امروز به بچه ها گفتم میخوام یه آگهی توی روزنامه بدم!

گفتن چیزی گم کردی یا به چیزی نیازداری؟
گفتم نیاز فوری دارم!!
متن آگهی رو که دیدن،همه بدون استثناء خندیدن.
اما مگه نیاز آدم خنده داره؟؟!
میدونی متن آگهی ام چی بود؟
نوشته بودم:
فوری فوری
" به یه نفر انسان واقعی واسه رفع نیازهایی از قبیل: دوست داشتن،حرف زدن،جواب دادن،منتظر بودن برای برگشتن به خونه،درد دل کردن،فهمیدن،خندیدن،گریه کردن،باهم راه رفتن،باهم غذا خوردن و... نیازمندم.
هیچ گونه شرط سنی هم وجود نداره! "
شاید واسه بقیه این آگهی خنده دار باشه ولی تو که میدونی چقدر به این چیزا احتیاج دارم...!

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده

سبو بشکست، ساقی! همتی از غصه میمیریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش، تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن، ترسم که ولگردی
ز درد آتشینِ زخم خبر گردد، خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست،گیسو را ببر ساقی
و باآن کوششی کن تاببندی دست وپایم را
زخون سینه ام،ساقی!بکش نقش یکی بی سر
به روی آن خُم خالی که پای آن ستون مانده
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
" به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده "
و دندانهای من،سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش،وردی بخوان،آویز بر سینه
که گرآزاده ای پرسیدروزی:پس چه شدشاعر
نگوید مرد از حسرت بگوید مرد ازکینه

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

میخوام به کسی که خودش میدونه کیه بگم:دوستت دارم با تموم نامهربونیات،باتموم ... بازم دوستت دارم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

حکمت خدا

هر حکمت خدا یه زیبایی خاص داره،مراقب باشیم با اشتباهای خودمون از قشنگیشون کم نکنیم!