من با نگاه روشن خویش
راهی خواهم گشود برای فرداهای تو
از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند
و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد
که مطمئن باشی خون زندگی
همواره در رگهایت جریان خواهد یافت
اما من که
زمانی طولانی عاشقت بوده ام
چنان در سپیدی گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم
نشانی از من نیابی!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود
و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید
و فراموشت خواهد شد
که چه معصومانه دوستت داشتم!
من خواهم پذیرفت
من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد
و با آیینه ای که دم به دم
سپیدی موهایم را به من یادآور می شود
دوست خواهم شد
و عصای پیری ام را که در پای پله ها انتظار مرا می کشد،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت
که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!
اما می دانم
سقوطی در کار نیست!
هیچ کس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است
و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد و تاریک و تنگ
آدمی را به خاطر نابه هنگام مردنش مؤاخذه نخواهد کرد!
اما من دلم نمیخواهد دو تا مزار داشته باشم،
یکی در گورستان شهر
و یکی در دل زنگار گرفته تو!
پیش از آنکه من بمیرم