۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

بهم قول میدی...

میدانم خسته تر از چشمان من هستی و از تمام بغض هایم بی آینه تری.

باورم نمیشد تقویمم ماه و سالش را گم کند و به جز تولد تو فرصتی برای باهم بودن نمانده باشد!
باورم نمیشد روی زمینی ترین احساسم خط بخورم.
روی تنهاترین لحظه های پر از اشک بشکنم.
من در پناه یک پندار، سرشار از شکوه شب شده ام.
یادم باشد به پنجره سفارش کنم خاطره هایت را آزرده خاطر نکند.
یادم باشد هر شب به ستاره ها بگویم پیشانی ات را ببوسند تا بهانه ی بی آسمان شدن نداشته باشی.
راستی یادم رفت... نفسهای باران را روی پنجره اتاقت می چسبانم تا نگاه ترک خورده ابرها پشت تنهایی ات پرپر نشود.
باورم کن ...
غربت دستهایم را...
سکوت ناخواسته لبهایم را...
حسرت چشمهای به انتظار مانده ام را...
میخواهمت با تمام نبودنهایت،با تمام بودنهای خیالی ات! فقط قولی به من بده...
قول بده تنهایی ات را بزرگ نکنی...
قول بده چشمهایت به ندیدنم عادت نکند...
قول بده فاصله ها را به حراج بگذاری و به اندازه ی اندوه دستان خالی من زندگی کنی!

هیچ نظری موجود نیست: