۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

دلتنگي...

من فکر می کنم
تو آنقدر مهربانی
که توپهای کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه ای فنجان ها
حتی از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد...!

هیچ نظری موجود نیست: