۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

خلوت...

خلوتم را نشكن
شاید این خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه
و غروبی كه در آن
نقش دیوانگی یك عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وكمانی ست به دست آرش
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشكن...

۲ نظر:

سارا گفت...

كاش مرا هم به خلوتت جايى بود...

شايان گفت...

خوشحالم كه مي نويسي
اميدوارم موفق باشي
پيشاپيش سال خوبي رو براي شما و خانواده محترمتان آرزومندم