۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

در جمع من و اين بغض بيقرار جاي تو خالي...‌

سهراب توگفتى
چشمها را بايد شست، شستم!
ولي ...
گفتي جورديگر بايد ديد، ديدم!
ولي ...
گفتي زيرباران بايد رفت، رفتم!
ولي ...
او نه چشم هاى خيس و شسته ام و نه نگاه ديگرم
هيچ كدام را نديد!
فقط در زير باران با طعنه خنديد وگفت: ديوانه باران زده...!

هیچ نظری موجود نیست: