همينکه مادربزرگم ديد اومد طرفم و تکه هاشو جمع کرد
بهم داد و گفت برو تا دستت ميرسه
دور پرتش کن تا بلکه بلايی سرت نياد
منم خنده ام گرفت و زدم زير خنده
آخه طفلی مادربزرگم نميدونه
هر روز وهر شب يکی مياد تو دل ما
و يه آيينه ميشکنه وميره
تازه تيکه هاشم جمع نميکنه
بلايی که به سرم مياد بماند، زخمهاش عميقترن!
۱ نظر:
من عاشقانه ميکنم نگاه بر دو چشم تو
تو تازيانه مي زني به چشم و بر نگاه من
چو آفتاب مي شوم دمي که گرم و روشنت کنم
چو ابر تيره مي شوي که سد نهي به راه من
خراب تر ازين کسي نمي شود که من شدم
تو هرچه مي کني بکن ، سزات با خداي من
ارسال یک نظر