۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

بازم دلتنگیهای ترانه ات...

گیرم کنارم را ندیدم که عابران با ترانه های گلوگیر در خیابان های برفی محو می شدند!
باور کن وقتی نمی دانستم گریه کنم یا بخندم در خیابان برفی ازدست رفتم ...
من همان کودکی هستم که دلتنگ باران به دنیا آمد و تابوتش در برف گم شد...
حالا که فصل ها از پی هم گذشتند با جامه ای سپید به خیابان آمده ای که چی؟
که باز به من بگویی: ما فقط یک عده عبوریم عزیز؟! با حجم تنهای مان شکل می گیرد این پنجره های خمیده؟
نه کسی به یادمان دارد و نه هیچ کس صدایمان می کند؟
من اما تمام آمدنم را به تو می سپارم... صدایت می کنم که بگویم: باور کن با حفظ عشقت سرم کلاه نرفته است!


(نترس نازنین
گله و شکایت نیست، حکایت خواب دیشبمه!)