۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

یه وقتایی میخوام که باشی ..... خودِ خودِ خودت

اين که می نويسم
نامه نيست،خيال است!
کاش به انتهای سطرها که می رسم
تو لااقل خيال نباشی

بيايی...

۶ نظر:

سارنج گفت...

امان از این خیال های ِ آواره ،
که از بس که جا ندارند،
می آیند می نشینند روی دل ِ ما ، نگاه ِ ما ...
کی می شود "تو " بیایی،
" تو" بیایی و بنشینی بر دل ِ ما ،
قدم بگذاری بر نگاه ِ ما ...
کی می شود؟

ناشناس گفت...

دل از من کند و جانم را خزان کرد
به دیگر دل سپرد او را جوان کرد
خطا کرد و سرش را بی بهانه
نمی دانم چرا با ما گران کرد
بده ساقی می و این غصه کم کن
چقدر گویم چنین کرد و چنان کرد

ناشناس گفت...

گل مریم
عقربه ها نيامدنت را تکرار می کنند و
زمان مانند دردی بر تنم جاری می شود
عادت نکرده ام به نبودنت
و تو سخت به ثانيه هايم چسبيده ای!

علی گفت...

خجالت ميکشم بگويم به دريا بزن بانو!
آن دورها فانوس براي ما روشن نيست
به همين آتش سيگار اعتماد کن.

ناشناس گفت...

چرا مي خواهي بخوانم؟
چرا و چرا؟
مي خواهي زجر بكشم؟
تو كه جواب منرا هم ندادي؟
( گل قرمز )

گل مریم گفت...

دوست ناشناس با باورقی(گل قرمز)
جواب چی رو ندادم؟
اجباری هم برای خوندن نبود! اونی که باید بخونه میخونه!