۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

دلتنگتم ... میفهمی؟


۱ نظر:

ناشناس گفت...

نظری ندارم
اما یه شعردارم
آرزویم این بود
دست در دست کسی بفشارم
که خدا خنده کند
چه بدانم تقدیر ساز دگری دارد
چه بدانم آشیانه ای که به خون جگرم ساختمش
لانه ی کرکس و کفتاران بود
من چه میدانستم آنچه می بنداشتم
هر چه بودش جز عشق
...وخدا میداند..من فقط عاشق بوی گل یاسم بودم
گل من در نظرم خار نداشت
گه می بندارم گل من گل نیست..

افسوس
آنکه در دست غریبی دیدم..گل من بود
بو همان بوی جنون آور..
اما گل من عفت داشت
گل من هرزه ی این خانه و آن خانه نبود
و خدا شاهد این قصه ی ماست...
...و چه رسم غلطی رسم گل یاسم بود..
شاید ...شاید ...
بوی بیگانه گل یاس مرا داده فریب...
...من که انگشت بر دهانم هنوز...


...
تو گلم با گل خود خوش باش
که حدا قاضی هر قصه ی بی قافیه ایست..
کبریت فروش